تبليغاتX
بوسه ای از لبی ناشناس - بوسه در راه آهن
 
بدان مثل که شب آبستن است روز از تو ... ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز
 
صدای سوت قطار می خواهم . صدای ریل . صدای دود . صدای سوت . ایستگاه به ایستگاه دلهره می خواهم . منظره به منظره انتظار . پنجره به پنجره تنفس می خواهم . دلم تپیدن هوس کرده . تند تر تپیدن می خواهد . این آخرین صدای سوت قطار را در گوشم ذخیره می کنم . باشد برای روز مبادا . کنار لبخندهای لاغر شاعر خانگی . باشد برای روز مبادا ...

آسمان آفتابی است و لبهایم لبریز از لبخندی بزرگ . شیشه ی ماشین پایین و بلوار کشاورز خلوت . چراغ های راهنمایی سبز و درخت ها بی برگ . اثری از پلیس ها و عابران عبوس و راننده های عجول و دود نیست . آسمان زمستان آفتابی است . می خندم و تهران را می رانم . تهران را می گذرم . زمستانم گرم است و آفتابی . زمستانم خوش بوست . زمستانم پر رنگ است . بلوار کشاورزهایش خلوت است . چراغ هایش سبزند و پلیس هایش بیکار . رویای من ... قریه ی من ... رویای من ... قریه ی من ....

صدای سوت قطار می شنوم . صدای سوت قطار می خواهم . صدای سوتی که مرا به او می رساند ...

  نوشته شده در  جمعه 20 دی1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM