تبليغاتX
بوسه ای از لبی ناشناس
 
بدان مثل که شب آبستن است روز از تو ... ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز
 
یک بیابان تاریک می بینم . یک دریای روشن . یک درخت بی زمین . یک ابر بی سایه . هوا را فوت می کنم و قدم هایم را می شمارم ... یک ... سه ... پنج ... هفت ... نه ... یازده ... سیزده ... پانزده ...

پلک نمی زند و نگاهم می کند . سنگینی نگاهش را حس می کنم . جغدی ناله می کند . گرسنه است . هوا را مشت می کنم و نفس هایم را می شمارم ... یک ... سه ... پنج ... هفت ... نه ... یازده ... سیزده ...

دردی عجیب تک تک استخوانهایم را می جود . می تراشد انگار . تار مویی از سرم افتاده و در باد می رقصد . مسیرش را دنبال می کنم . پاورچین پاورچین کنارش می روم . می بویمش . بوی من را نمی دهد . شاید هم می دهد . آدم که خودش بوی خودش را نمی فهمد ! هوا را بو می کنم و موهایم را می شمارم ... یک ... سه ... پنج ... هفت ... نه ... یازده ...

لبم خشک شده و تشنه نیستم . قلبم تیر می کشد و خسته نیستم . سرم گیج می رود و نشئه نیستم . هوا را می نوشم و می بویم و می بلعم و تپش های قلبم را می شمارم ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ................

  نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
تبریک بگید لطفا . من اومدم تو این دنیا . به من تبریک باید گفت یا به دنیا ؟!
  نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM