بدان مثل که شب آبستن است روز از تو ... ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز |
پلک نمی زند و نگاهم می کند . سنگینی نگاهش را حس می کنم . جغدی ناله می کند . گرسنه است . هوا را مشت می کنم و نفس هایم را می شمارم ... یک ... سه ... پنج ... هفت ... نه ... یازده ... سیزده ...
دردی عجیب تک تک استخوانهایم را می جود . می تراشد انگار . تار مویی از سرم افتاده و در باد می رقصد . مسیرش را دنبال می کنم . پاورچین پاورچین کنارش می روم . می بویمش . بوی من را نمی دهد . شاید هم می دهد . آدم که خودش بوی خودش را نمی فهمد ! هوا را بو می کنم و موهایم را می شمارم ... یک ... سه ... پنج ... هفت ... نه ... یازده ...
لبم خشک شده و تشنه نیستم . قلبم تیر می کشد و خسته نیستم . سرم گیج می رود و نشئه نیستم . هوا را می نوشم و می بویم و می بلعم و تپش های قلبم را می شمارم ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ................
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|