بدان مثل که شب آبستن است روز از تو ... ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز |
تا تهران گلو درد داشتم .
روی سرم انگار یک سوراخ بزرگ هست . درست روی فرق سرم . نمی توانم ابعادش را به خوبی ببینم . هیچ آینه ای نمی تواند جای درستش , و اندازه ی واقعی اش را نشانم بدهد . گاهی انگشتم را در آن فرو می کنم تا عمقش را بسنجم . نوک انگشتم به هیچ چیزی نمی خورد اما .
روی سرم انگار یک سوراخ بزرگ هست . وقتهایی که حمام می کنم , آب با شدت به مغزم می خورد . صدای باران را مغزم بی واسطه ی گوش هایم حس می کند . وقتهایی که زیر آفتاب راه می روم , مغزم گرمش می شود , عرق می کند . آفتاب را مستقیم حس می کند و داغ می شود . شب هایی که قدم می زنم و آسمان مهتابی است , حس می کنم سوراخ بزرگتر می شود . مغزم انگار مهتاب را بیشتر دوست دارد .
روی سرم انگار یک سوراخ بزرگ هست . هر چه می خواهم ببینم , هرچه می خواهم بخوانم , هرچه می خواهم بشنوم , هرچه می خواهم بچشم , هر چه می خواهم لمس کنم , هر چه می خواهم حس کنم ... همه را مستقیم و بی واسطه از این سوراخ به مغزم می رسانم .دیگر به ابزار حس های پنج گانه ام نیازی نیست . احساس ها اینجوری شدیدترند . خیلی شدیدتر . مغزم قدرت تفکیک این همه حس را ندارد اما , اینجوری انگار حس ها را ناب تر درک می کنم .
روی سرم انگار یک سوراخ بزرگ هست . این سوراخ اما انگار یک طرفه است . یعنی فقط چیزهایی از آن وارد می شوند . خروجی ندارد . حرف هایم را هنوز با دهانم می زنم . نوشته هایم را با دستم می نویسم . اشک هنوز از چشم هایم می چکد . لبخند هنوز بر لب هایم می نشیند ...
دور نیست روزی که یک سوراخ دیگر روی پیشانیم پیدا کنم . سوراخی که حرف هایم , نوشته هایم , اشک ها و لبخندهایم , همه از آن بیرون بریزند .
یک به یک آمدند و جلوی من ایستادند . نگاهشان نکردم . باد موهایم را نوازش می کرد . و پیشانیم را . چشم هایم رو به آسمان بودند . باد را می دیدند . باد سفیدی چشم هایم را نوازش می کرد . همه جا هنوز تاریک بود . برگی دو دستی به شاخه ی نارون زیبایم چسبیده بود . باد زور می زد تا از شاخه جدایش کند . برگ دودستی به زندگی چسبیده بود . شاید هم فریاد می زد . بقیه برگ ها برایش گریه می کردند انگار . خود درخت اما ساکت بود . من غمگین بودم . به برگ حسادت کردم . و به باد . و به آفتاب پشت ابر . و به ابرهای رو به آفتاب . و به کسانی که آدم هایی را دوست دارند .
یک به یک آمدند و به من توجهی نکردند . نگاهشان نکردم . برگی از شاخه جدا شد و جلوی پای من روی زمین افتاد . خم شدم و برش داشتم . بوییدمش . بوسیدمش . برگ هنوز سبز بود . خشک نبود . اما خسته بود . باد می آمد . چیزی در چشمم فرو رفت . باد را ندیدم . حتی صدایش را نشنیدم . باد می آمد هنوز ...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|