تبليغاتX
بوسه ای از لبی ناشناس
 
بدان مثل که شب آبستن است روز از تو ... ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز
 
اتوبوس تاریکی شب را می شکافد . روی صندلی کناری یک زن و شوهر نشسته اند . زن بچه ای در بغل دارد که بی نهایت ساکت است . زن کنار شیشه ی پرده پوش اتوبوس نشسته و نمی توانم ببینم که بچه خواب است یا نه . فقط پاهای بچه را می بینم . انگشت های کوچولو و بی حرکتش را . اتوبوس که می ایستد آنها پیاده نمی شوند . من می شوم . وقتی که بر می گردم بچه در آغوش مرد است . چشم هایش باز است . چشم هایش زیباست . سرش بی موست . روی سرش پانسمان شده . چهره ی مرد و زن ساده و روستایی است . نگرانی در چشم های هر دوشان موج می زند . به مرد می گویم که اگر چیزی لازم دارد بگوید تا برایش بخرم . با لهجه ی غلیظش می گوید که چیزی نمی خواهد . دوباره بیرون می روم و یک بطری آب و دو تا آب میوه و کیک برایشان می خرم و برمی گردم و به آنها می دهم . مرد نمی پذیرد . اصرار می کنم . نمی پذیرد . باز هم اصرار می کنم . می گوید به شرطی قبول می کند که پولش را بگیرم . قبول می کنم . از جیبش یک مشت کاغذ مچاله شده بیرون می کشد که لابه لایش چند تایی اسکناس هم هست . دستش را دراز می کند و می گوید خودت بردار . یک اسکناس کهنه ی دویست تومانی بر می دارم . می گوید بیشتر شده . من می گویم نشده ... بالاخره راضی می شود . کیک و آب میوه می خورند . من می خواهم از بچه شان بپرسم . اما نمی توانم . اتوبوس که راه می افتد مرد خودش سر صحبت را باز می کند . می گوید : توی کله ی نگارم غده در اومده . عملش کردن اما مثل اینکه خوب نشده . داریم می بریمش شهر دوا درمونش کنیم . می پرسم در تهران کسی را دارید ؟ می گوید : خدا رو داریم . لال می شوم . می پرسم چقدر هزینه کرده اید ؟ می گوید : دار و ندارمون رو . واسه شهر اومدن پول نداشتیم . صد هزار تومن نزول کردیم و اومدیم . دستم را به سمت دست های کوچک نگار می برم . طبیعتا باید انگشتم را در دستش بگیرد . اما نمی گیرد .

تا تهران گلو درد داشتم .

  نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
روی سرم انگار یک سوراخ بزرگ هست . مغزم دارد هوا می خورد . دارد خنک می شود . صدای باد در سرم می پیچد . من دارم سعی می کنم با موهایم این سوراخ را بپوشانم . تا کسی نبیند . تا کسی نفهمد . موهایم اما به اندازه ی کافی پرپشت نیستند . یا شاید سوراخ زیادی بزرگ است .

روی سرم انگار یک سوراخ بزرگ هست . درست روی فرق سرم . نمی توانم ابعادش را به خوبی ببینم . هیچ آینه ای نمی تواند جای درستش , و اندازه ی واقعی اش را نشانم بدهد . گاهی انگشتم را در آن فرو می کنم تا عمقش را بسنجم . نوک انگشتم به هیچ چیزی نمی خورد اما .

روی سرم انگار یک سوراخ بزرگ هست . وقتهایی که حمام می کنم , آب با شدت به مغزم می خورد . صدای باران را مغزم بی واسطه ی گوش هایم حس می کند . وقتهایی که زیر آفتاب راه می روم , مغزم گرمش می شود , عرق می کند . آفتاب را مستقیم حس می کند و داغ می شود . شب هایی که قدم می زنم و آسمان مهتابی است , حس می کنم سوراخ بزرگتر می شود . مغزم انگار مهتاب را بیشتر دوست دارد .

روی سرم انگار یک سوراخ بزرگ هست . هر چه می خواهم ببینم , هرچه می خواهم بخوانم , هرچه می خواهم بشنوم , هرچه می خواهم بچشم , هر چه می خواهم لمس کنم , هر چه می خواهم حس کنم ... همه را مستقیم و بی واسطه از این سوراخ به مغزم می رسانم .دیگر به ابزار حس های پنج گانه ام نیازی نیست . احساس ها اینجوری شدیدترند . خیلی شدیدتر . مغزم قدرت تفکیک این همه حس را ندارد اما , اینجوری انگار حس ها را ناب تر درک می کنم .

روی سرم انگار یک سوراخ بزرگ هست . این سوراخ اما انگار یک طرفه است . یعنی فقط چیزهایی از آن وارد می شوند . خروجی ندارد . حرف هایم را هنوز با دهانم می زنم . نوشته هایم را با دستم می نویسم . اشک هنوز از چشم هایم می چکد . لبخند هنوز بر لب هایم می نشیند ...

دور نیست روزی که یک سوراخ دیگر روی پیشانیم پیدا کنم . سوراخی که حرف هایم , نوشته هایم , اشک ها و لبخندهایم , همه از آن بیرون بریزند .

  نوشته شده در  یکشنبه 13 مرداد1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
یک به یک آمدند و از جلوی من رد شدند . نگاهشان نکردم . باد موهایم را نوازش می کرد . و گونه هایم را . باد چیزی را در چشمم فرو کرد . نگاهش نکردم . همه جا تاریک بود شاید . باد می آمد . برگی از درخت نارون زیبایم افتاد و من مسیر افتادنش را با یک چشم تعقیب کردم . باد می رقصاندش . می چرخاندش . به برگ حسادت کردم . و به باد . و به آفتاب پشت ابر . و به ابرهای رو به آفتاب . و به آدم هایی که کسی دوستشان دارد .

یک به یک آمدند و جلوی من ایستادند . نگاهشان نکردم . باد موهایم را نوازش می کرد . و پیشانیم را . چشم هایم رو به آسمان بودند . باد را می دیدند . باد سفیدی چشم هایم را نوازش می کرد . همه جا هنوز تاریک بود . برگی دو دستی به شاخه ی نارون زیبایم چسبیده بود . باد زور می زد تا از شاخه جدایش کند . برگ دودستی به زندگی چسبیده بود . شاید هم فریاد می زد . بقیه برگ ها برایش گریه می کردند انگار . خود درخت اما ساکت بود . من غمگین بودم . به برگ حسادت کردم . و به باد . و به آفتاب پشت ابر . و به ابرهای رو به آفتاب . و به کسانی که آدم هایی را دوست دارند .

یک به یک آمدند و به من توجهی نکردند . نگاهشان نکردم . برگی از شاخه جدا شد و جلوی پای من روی زمین افتاد . خم شدم و برش داشتم . بوییدمش . بوسیدمش . برگ هنوز سبز بود . خشک نبود . اما خسته بود . باد می آمد . چیزی در چشمم فرو رفت . باد را ندیدم . حتی صدایش را نشنیدم . باد می آمد هنوز ...

  نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM