تبليغاتX
بوسه ای از لبی ناشناس
 
بدان مثل که شب آبستن است روز از تو ... ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز
 
چند لحظه فقط چشمهایت را ببند . محکم . سعی کن تقلب نکنی . چون من می فهمم . محکم ببند چشمهایت را و به هر چه می گویم خوب گوش کن . خب ؟ سعی کن اینهایی را که می گویم تصور کنی . چشمهایت بسته باشد . فقط تصور کن ...

یک جنگل , پر از درخت , درختهای انبوه , به قدری انبوه که نور خورشید به زحمت به زمین می رسد , یا اصلا نمی رسد . زمین خیس است و صدای دارکوب می آید . خودت را تصور کن که تنهایی . وسط این جنگل . داری قدم می زنی . شاید داری به چیزی فکر می کنی . شعری را شاید زیر لب زمزمه می کنی . قدم می زنی . گیج و سرگردانی . شاید هم گم شده باشی . یا شاید کسی تو را آنجا رها کرده باشد . یا شاید خودت , خودت را آنجا رها کرده ای . گیجی و سردرگم . طوری که نمی دانی چه وقتی از روز است . دلت می خواهد کسی را در این جنگل پیدا کنی . شاید از تنهایی ترسیدی . یا از تنهایی خسته شده ای . کسی نیست ولی . تو هم نمی دانی که باید به کدام سمت بروی . جهتها را گم کرده ای . شرق , غرب , جنوب , شمال ... داری تصور می کنی هنوز ؟ حالا تصور کن که یکباره صدای شلیک یک گلوله را می شنوی . حتما خوشحال می شوی . حتما سعی می کنی جهت صدا را تشخیص بدهی و به سمتش بروی . حتما گوش هایت را تیز می کنی تا اگر دوباره صدای شلیک را شنیدی , بتوانی جهتش را با دقت بیشتری حدس بزنی . با خوشحالی چند دقیقه ای این سو و آن سو می دوی . یک جهت را که احتمال می دهی صدا را از آنجا شنیده ای انتخاب می کنی و به همان سمت می دوی . به خودت لعنت می فرستی که چرا حواست جمع نبوده و نتوانسته ای جهت صدا را بفهمی . با خودت می گویی که اگر یک شلیک دیگر بکند پیدایش می کنی . هنوز خبری از شلیک دیگری نیست . اما تو امیدواری . و همچنان دلت می خواهد صدای تیر بشنوی .

حقیقت تلخی است . اما در این وضعیت , کارت به جایی می رسد که کم کم دیگر فقط به صدای شلیک فکر می کنی . فقط به « صدای » آن . نه به هیچ چیز دیگری . نه به صدای نوک زدنهای دارکوب به تنه ی درختها . نه به سبزی برگها . فقط به صدای تیر ...

و هیچ شلیک لعنتی دیگری در کار نخواهد بود . تو تا ابد , یا حداقل تا لحظه ی مرگ , در این امید خواهی ماند که صدای شلیک گلوله ای را بشنوی . یا بهتر است بگویم در این « حسرت » . در این حسرت خواهی ماند تا ابد و این , همه ی ذهنت را درگیر می کند . همه ی ذهن معیوبت را پر می کند . آلوده می کند . تو الان دیگر حتی چیزی نداری که به آن فکر کنی ...

حالا می توانی چشمهایت را باز کنی . صدای شلیک را شنیدی ؟

  نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
عکس سوفیا لورن رو هنوز از رو دسکتاپ بر نداشتم . همون عکس سیاه و سفید که سوفیا لورن احتمالا توی بالکن خونه یا یه جای بلند دیگه ای نشسته , پشتش به دوربینه , اما سرش رو به طرف دوربین چرخونده , لباسش شبیه لباس یونانیا یا شایدم رومیاس , پشتش کاملا بازه و بندش از یه طرف شونش آویزونه . سفیده . دهنش نیمه بازه و تو چشماش یه برق خاصی هست . برقی که من نمی تونم مفهومش رو بفهمم . چرا اون بالا نشسته . چرا پشتش به دوربینه اما سرش رو برگردونده و به دوربین نگاه می کنه ؟

هنوزم دارم همون آهنگا رو گوش می کنم . همونایی که قبلا گوش می دادم . هیچ آهنگ جدیدی ندارم . نمی خوامم داشته باشم حتی . هنوزم صبح ها شهیار گوش می کنم . ظهرها پینک . عصرها فرهاد . شب ها ... باد ... اگرم باد نیاد به سکوت گوش می دم . اگرم سکوت نباشه به سر و صدا گوش می دم . هنوزم عادتای قدیمی رو ترک نکردم .

روزنامه می خونم . شبی حداقل یه ساعت . کتاب می خونم . شبی حداقل یه ساعت . چرندیات می نویسم . شبی حداقل دو ساعت . فیلم می بینم . هفته ای حداقل سه چهار تا . درس که دیگه نمی خونم . شبا که میام خونه بوی بنزن و زایلن و استون و آزمایشگاه می دم . آشپزی می کنم . گاهی . سینما نمی رم . مدت هاست . سه چهار سالی هست که سلمونی نرفتم . مامانم موهام رو کوتاه می کنه هنوز . فوتبال بازی می کنم . هفته ای یه بار . ناهارای بیرون رو هنوز دوست ندارم . چایی های تو لیوان یه بار مصرف حالم رو بد می کنه . از قاشق چنگال پلاستیکی بیزارم هنوز . هنوزم همون شکلیم . همون شکلی راه میرم . همون شکلی زنده ام .

اینجا دیوارا خیلی به هم نزدیکن . اتاق من کوچیکه . تخت من کوچیکه . فقط پنجره ی اتاقم بزرگه . هنوزم اتاقم همون جاست . این همه زمین دور خودش و دور خورشید و دور کهکشان و دور دنیا چرخیده , اما هنوزم اتاق من سر جای خودشه . دیواراش خیلی به هم نزدیکن . پرده ی اتاقم دلم رو زده دیگه . از آب دادن به پیچک کنج دیوار خسته نشدم هنوز . اسباب بازیام بالای کمده هنوز . خودم رو هنوز تو همون آیینه ی قدیمی نگاه می کنم . تصویر من تکراری شده ...

.... 

من هنوز که هنوزه همون دیوونه ی سابقم , عوض نشدم ... اصلا .

  نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM