تبليغاتX
بوسه ای از لبی ناشناس
 
بدان مثل که شب آبستن است روز از تو ... ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز
 
روی میز چوبی با ناخن کنده کاری می کند . نگاهش ثابت است و فضای خالی روبرویش را پر می کند . پاهایش را با ریتمی نامنظم تاب می دهد . دست چپش زیر چانه اش است . انگار تمام وزن سرش روی دستش است ...
گارسن که نزدیکش شد و منو را برایش آورد
, انگار که از خواب پریده باشد , چشمهایش را می مالید و بهت زده گارسن را نگاه می کرد . چند دقیقه ای معطل کرد و ناامیدانه منو را خواند ... پاستا , سالاد فصل , و یک دلستر ساده ...
بوی نشاسته در هوای اینجا پیچیده و من اصلا رغبتی به غذا خوردن ندارم . چند دقیقه ای هست که دارم نگاهش می کنم و اصلا عین خیالش نیست . یعنی نگاه من هیچ وزنی ندارد تا کسی سنگینیش را احساس کند ...
سه چهار دقیقه ای گذشته و حالا غذایش روی میز است . لب به غذا نزده . هنوز نگاهش ثابت است و فضای روبرویش را پر می کند . پاهایش اما حالا ریتم منظمی دارند و هنوز تاب می خورند . دست راستش زیر چانه اش است و با دست چپش مچ دست راستش را انگار نوازش می کند . لبخندی محو روی لبانش است ...
حالا شد ده دقیقه . پس چرا نمی خوره ؟!
لبخند محو روی صورتش کم کم مشخص تر می شود . حالا دیگر تقریبا تبدیل به لبخندی زیبا شده . لبخندی که در آن دندان ها هنوز پشت لب ها پنهانند و چاله ای ظریف روی گونه ها نشسته . ناخوداگاه لبخند می زنم و سعی می کنم مسیر نگاهم را منحرف کنم .
گارسن برای بار سوم می آید و از من می خواهد که سفارش بدهم و باز به او می گویم که منتظرم . دوباره چشم هایم را به طرفش می چرخانم . لبخندش هنوز مشخص است و هنوز زیباست . غذایش هنوز دست نخورده است . مسیر نگاهش هنوز نامشخص است . از نگاه کردن او خسته می شوم و عکس های روی دیوار را تماشا می کنم .
چند دقیقه بعد صدایش را می شنوم که از گارسن صورت حساب می خواهد
, بدون اینکه به غذایش لب زده باشد . پول را می شمارد و روی میز میگذارد . بشقاب غذا و ظرف سالادش را بر می دارد . به طرف من می آید و آن ها روی میز , جلوی من می گذارد . بر می گردد و بطری دلستر را برمی دارد . جرعه ای از آن می نوشد و بدون اینکه نگاهی به کسی یا چیزی بکند , می رود .
پاستای سرد می خورم و کمی سس روی سالادم می ریزم . سنگینی نگاهی را روی شانه ام احساس می کنم ...

  نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
ما دو سه رند عشرتی , جمع شدیم این طرف
چون شتران رو به رو , پوز کشیده از علف

خواستم بپرم هوا و مشتی بکوبم به فضای پر از خلا بالا و هر چه فحش که بلدم بگویم و داد بزنم و بخندم و پرت شوم همین پایین ... تو یک چیزیت می شود این روزها ...
سیگاری بین لب هایش بود و رانندگی می کرد و موسیقی عجیبی گوش می داد ... خواستم از پشت گلویش را بگیرم و فشار بدهم ... موهایش به طور عجیبی آشفته بود و تنش بوی عرق می داد و گرمی تنش را میشد حتی از دور حس کرد . روسریش را شل بسته بود و موهای آشفته اش را باد تکان می داد و پشت سر هم سیگار می کشید ...

از چپ و راست تا که شد , مست طمع , هر اشتری
چون شتران , فکنده لب , مست , برآوریده کف

همه ی زورم را خواستم بزنم تا یک کلمه حرف بزند , که نزد , و همه ی زورش را زد تا من خفه شوم , که شدم . خواستم فحش بدهم دوباره , که نتوانستم . مست نیستم من اصلا . دودی نیستم من اصلا . فحش هم خیلی بلد نیستم . موهایش را باد آشفته کرده بود یا خودش ؟
دست چپم را با دست راستم فشار می دهم و دست راستم را با دست چپم نوازش می کنم . بعد دست راستش را در دست راستم می فشارم و من را مثل مسافرکش ها کنار جوی آب پیاده می کند و آن قدر نزدیک جوبیم که نمی توانم توی جوی آب نیفتم . بدون توجه دور می شود و سیگار می کشد و موسیقی عجیبش را گوش می دهد . تنش هنوز داغ داغ بود و گرمایش روی دستهایم ماسیده هنوز انگار .
مشت هایم را در فضای پر از دود ماشین پرتاب می کنم و دستم کش می آید و دردی خوشایند وجودم را پر می کند .... تو یک چیزیت می شود این روزها ...

غم مخورید , هر شتر , ره نبرد در این اغل
زان که به پستی اند و ما , بر سر کوه , بر شرف

...

  نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
اتوبوس جاده را می شکافد . راننده , همه ی حواسش به جاده است . شاگردش , همه ی حواسش به جاده است . من , همه ی حواسم به جاده نیست ...
یک بخش از حواسم به ماشین هایی است که از رو به رو می آیند ...
یک بخش از حواسم به راننده است ...
یک بخش از حواسم به شاگردش است ...
یک بخش از حواسم به فیلم مزخرفی است که دارد پخش می شود ...
یک مقدارش هم به دختری است که چند ردیف عقب تر از من نشسته و از توی آینه قیافه اش شبیه ناتالی پورتمن است و دو ساعتی هست که دارد با موبایلش ور می رود ...
یک کوچولو از حواسم هم به سیگار شاگرد شوفر است که تا حالا اسمش را نشنیده بودم ...
یک ذره از حواسم هم به سنگ های کنار جاده است که هر کدامشان را به شکل یک آشنا می بینم ...
هیچ بخشی از حواسم هم به خودم نیست ...
  نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
حتما شما هم قبلا دیده اید که چند وقتی است که انگار چیزی بین وبلاگ نویس ها مد شده به نام بازی ... نه از این بازیهای معمول . بازیهایی از جنس وب و دنیای مجازی . همیشه برای من این سوال مطرح بود که مبتکران این بازیها چه هدفی از راه انداختن همچین بازیهایی دارند ؟ اصلا چرا اسمش را بازی گذاشته اند ؟ کجای نام بردن کتاب های نیمه کاره خوانده شده یا لیست کردن ده ترانه ی دلخواه یا فیلم یا هر چیز دیگری بازی است ؟ راستش من هم دو سه باری دعوت شدم به این جور بازیها . اما بنا به دلایلی که ذکر شد نتوانستم چیزی بنویسم .
تا اینکه دیروز توسط دوستی ( نویسنده ی وبلاگ سیب ) به بازی جدیدی دعوت شدم . نوشتن ده چیزی که از آنها خوشتان می آید و ده چیزی که از آنها بدتان می آید . اولش مثل همه ی بازیهایی که دیده بودم به نظرم بی معنی بود . اما امروز به این نتیجه رسیدم که کار جالبی است . من مدتها پیش قصد داشتم چیزی شبیه این را اینجا بنویسم . اما خب ... بهانه اش انگار امروز جور شد . پس می نویسم .
از همه ی دوستانی که لینکشان اینجا هست هم می خواهم که این کار را انجام دهند . بامزه است ! کسانی که لینکشان اینجا نیست هم بنویسند . حتی کسانی که وبلاگ هم ندارند بنویسند !
این بازی مقررات خاصی هم ندارد . جز اینکه نباید چیزهای تابلو مثل اعضای خانواده را در لیستتان وارد کنید . این « چیزی » که قرار است در موردش بنویسید هم می تواند بی جان باشد ... جاندار باشد ... میوه باشد ... غذا باشد ... خلاصه هر چیزی که بتوان اسمش را چیز گذاشت !! این نکته هم ذکر نشده اما اگر به ترتیب میزان علاقه هم بنویسید جالب است . از کم به زیاد بنویسید که شبیه تاپ تن آخرش هیجان انگیز باشد !!

..........................................................

ده چیزی که دوستشان دارم :

10. خرس پاندا !!

من به انواع و اقسام جونور ها علاقه دارم . البته به جز خانواده ی حشرات ! بین همه ی حیوانات هم سگ ها را بسیار بسیار دوست دارم . همین طور خرگوش ها را . و پانداها را . بله ... پاندا . بی نظیرترین و خوشگل ترین موجود زنده ی روی زمین به نظر من پانداست .

9. فوتبال

هم بازی کردنش را دوست دارم و هم تماشا کردنش را . گاهی هم استادیوم می روم . آخرین باری هم که رفتم بازی استقلال و راه آهن بود که خیلی هیجان داشت و موقع ضربات پنالتی نزدیک بود سکته کنم !

8. وبلاگ گردی

کار بسیار مفرح و لذت بخشی است . بعضی وبلاگ ها هست که هر روز بهشان سر می زنم . اما آنها هر روز آپ نمی شوند ! مثل وبلاگ خانوم لنگ دراز یا افرا یا سهیل یا سیب یا نرگس یا .... خلاصه خیلی زیادند

7. دریا توضیح می خواهد ؟!

6. آشپزی !!

بله درست خواندید . من آشپزی را بی نهایت دوست دارم . همه چی هم بلدم بپزم . از غذاهای سنتی و قدیمی گرفته تا غذاهای مدرن و امروزی و غذاهای من در آوردی ! خلاصه انگار وقت شوهر کردنم رسیده !!

5. نوشتن

حتی در سخت ترین و بحرانی ترین شرایط هم این خود نویس و دفترم هستند که تنهایم نمی گذارند . همه چی می نویسم . شعر و داستان و نامه و دری وری و همه چی !

4. آدامس !!

تعجب نکنید اگر آدامس رتبه ای بالاتر از نوشتن دارد ! وقت کارهای مهم که می رسد من باید آدامس بجوم . آدامس ریلکس سبز هم آدامس محبوبم است . اگر کسی آدامس بهتری می شناسد بگوید لطفا .

3. شاعرها

کلیه ی جماعت شاعرهای دنیا جایشان روی سر بنده است . قدیمی ها و جدیدی ها . ایرانی ها و خارجی ها . زن و مرد . خلاصه همه . اما بین شاعرها هم بالاخره فرق هایی هست . من به شخصه عاشق این چند نفرم : مولانا . سعدی . حافظ . خیام . فروغ فرخزاد . احمد شاملو . قیصر امین پور ( حتی اگر فقط همان یک شعر « ناگهان چقدر زود دیر می شود » را گفته بود باز هم محبوب من بود ) . مصدق . بهمنی و شهیار قنبری .

2. کتاب

از بچگی عاشق کتاب بودم . داستانش را هم یکبار اینجا نوشتم . اولین کتابی که خودم خریدم هم یادم هست . بیست هزار فرسنگ زیر دریا . ژول ورن تا مدتها بت بود برای من . تقریبا همه ی کتاب هایش را که ترجمه شده خریده بودم . اینها را هنوز دارم و گاهی هم می خوانمشان . الان که کمی بزرگتر شده ام صد در صد مارکز را دوست دارم . کوندرا را هم همین طور . مائده های زمینی نوشته ی آندره ژید را هم ماهی یک بار لا اقل می خوانم !!

1. خواب نیم روز !!

شاید منتظر این نبودید . شاید با خواندن شماره ی یک فهرست علاقه مندی های من از من نا امید شده باشید . خب ... حق دارید !!

..............................................................

ده چیزی که ازشان متنفرم : ( توضیحات را کم و یا حذف می کنم تا پست طولانی نشود . ضمن اینکه خیلی دوست ندارم درباره ی اینها حرف بزنم )

10. سیرابی !! به خاطر اینکه بوی مرگ می دهد !

9. مگس !! واقعا دلیلش را نمی دانم . شاید وحشتم از یک خر مگس در کودکی باعث نفرت امروز من از مگس ها شده

8. کت و شلوار پوشیدن بدون کراوات !

7. شلوار گشاد !

6. مرد ها و زن های شلخته تر از خودم !! من آخر شلخته ها هستم . بنابراین اگر کسی از من شلخته تر باشد قطعا نفرت آور است !!

5. هندوانه ی شل و ول !!

4. اخبار بیست و سی و خبرنگار و مجریش کامران نجف زاده !!

3. بوروکراسی

2. گرما

1. این یکی را نمی شود گفت . یک نشانه می دهم خودتان می فهمید حتما . ایشان در حال حاضر زشت ترین آدم روی کره ی زمین هستند و همزمان منفورترین !

امیدوارم خودش اینجا را نخواند البته !

  نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM