تبليغاتX
بوسه ای از لبی ناشناس
 
بدان مثل که شب آبستن است روز از تو ... ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز
 
سرش درد می کرد . مثل همیشه . درد , مثل میخی که با ضربه های چکش یک نجار ناشی بافت چوب را می شکافد , در سرش این سو و آن سو می رفت . کلافه ی کلافه بود .

ــ چه مرگته باز ؟

ــ آخ که این میگرن لعنتی , اگه دست از سرم برمی داشت ...

ــ آخه گوساله , مریضیت هم به آدمیزاد نرفته . آخه کیو دیدی که به بوی قورمه سبزی حساس باشه و میگرنش عود کنه ؟ اینا همش تلقینه ...

با شنیدن کلمه ی قورمه سبزی , که با صدای مادرش انگار که از همیشه بد بو تر بود , چیزی در سرش شروع به تپیدن کرد . به حیاط رفت , سرش را زیر شیر آب گرفت و شیر را تا آخر باز کرد . هجوم خنکای آب روی شقیقه های تب دارش , آن تپش کشنده ی درد را اندکی تحمل پذیر می کرد . اما ... باز همان بو ... همان بوی عجیب ... معجونی از سبزی های بد شکل و گوشت گوساله ای که حتما موقع سر بریدن ضجه می زده و لوبیاهایی به شکل دانه های تسبیح ... از خانه ی همسایه بود .

به اتاق برگشت و تلویزیون را روشن کرد . آموزش آشپزی . سعی کرد کانال را عوض کند اما باتری ها رمق نداشتند انگار ...

ــ صد دفه به بابات گفتم دو تا باتری بخر اون لامصب رو را بنداز . یه کم صداشو زیاد کن ببینم چی داره یاد میده ...

و صدا بود که در سرش می پیچید ... روش تهیه ی قورمه سبزی با قارچ ... منگ شد و باز , همان احساس عجیب و قدیمی به سراغش آمد . دوست داشت سرش را به دیوار بکوبد . ضربه ی اول را کمی آرام زد . دومی را کمی محکم تر . و سومی و چهارمی و ... گرمای خون را روی پیشانیش حس می کرد ... و خلسه ی خوشایند قبل از بیهوشی را ...

دیوار شکاف برداشته بود و از آن سوی آن , گوساله هایی می آمدند که سر نداشتند و ضجه می زدند و تسبیح هایی در دست داشتند که دانه های لوبیایی شکل داشت . مادرش قورمه سبزی می پخت .

  نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
اصلا نمی خواستم و نمی خواهم اینجا از سیاست بنویسم اما مطلبی که در  « شهروند امروز » یکشنبه ۲۲ اردی بهشت  خواندم , آتش به جانم زد ... لطفا این نوشته را تا آخر بخوانید . برادران و خواهران ب.س.ی.ج.ی و عوامل وزارت ا.ط.ل.ا.ع.ا.ت هم نخوانند لطفا !

ر.ه.ب.ر.  م.ع.ظ.م.  انقلاب اسلامی همچنین در دیدار با مسئولان اجرایی ــ اداری بخش های مختلف استان فارس , با اشاره به دو نگاه متفاوت به آثار تاریخی قبل از اسلام از جمله تخت جمشید , افزودند :

« از یک منظر , این آثار متعلق به جباران تاریخ ایران است و نفرت از استبداد و جباریت , این گونه آثار را در چشم و دل انسان ها , از جمله متدینین , بی جاذبه می کند . اما از جنبه ی مثبت , نباید فراموش کرد که این آثار , به هر حال محصول سرپنجه ی هنرمند , ذهن خلاق , روحیه ی بلند نظر و ذوق و ابتکار ایرانی است و این واقعیات , تخت جمشید و دیگر آثار تاریخی را در سراسر کشور , مایه ی افتخار ملت ایران و جزو مفاخر تاریخی این کشور قرار می دهد . »

ایشان در تبیین اوجگیری ذوق و هنر ملت ایران در دوران بعد از اسلام خاطر نشان کردند :

« ما به مفاخر تاریخی قبل از اسلام نیز به عنوان نشانه های هنر ایرانی افتخار می کنیم اما واقعیت و تحقیق علمی نشان می دهد که تمدن , هنر , فرهنگ و دانشی که ایرانیان در قرون ۴ و ۵ هجری  , یعنی بعد از اسلام به آن دست یافتند , قبل از اسلام هرگز سابقه نداشته و این اوجگیری به برکت اسلام بوده است . »

نمی شود این نوشته را خواند و گر نگرفت ... از کی تا به حال کوروش کبیر , همان ذوالقرنین که در قرآن هم از او به نیکی یاد شده , و پسرانش از جباران تاریخ شده اند ؟ پادشاهان قبل از اسلام جبار بوده اند و پادشاهان بعد از اسلام دسته ی گل ؟! حتما شاه سلطان حسین از مفاخر اسلام بوده و ما نمی دانستیم ؟! یا اینکه احتمالا به محض پیروزی اعراب در جنگ قادسیه , در ایران   ج.م.ه.و.ر.ی.   ا.س.ل.ا.م.ی.   سر کار آمده . از لحظه ای که اسلام ایران را فتح کرده , لابد دیگر هیچ بنایی با زور و با ظلم ساخته نشده . بد نیست در این حوزه ها کمی به طلاب جوان , تاریخ ایران هم درس بدهند . همان طور که به ما دانشجوها تاریخ اسلام و تاریخ انقلاب درس می دهند .  به فضلای آینده بگویند که تمام کارگرانی که تخت جمشید را ساخته اند , بابت کارشان مزد گرفته اند . و این در دورانی که اهرامش روی استخوان های قوم موسی بنا شده و دیوار چینش به جای آجر و خشت و چه می دانم ... سیمان , از خون برده ها و اسیران پا گرفته , یعنی معجزه . یعنی اوج عدالت , یعنی مهر از جانب حکومتی که اصلا ادعا نمی کرده که مهرورز است .به طلبه ها یاد بدهند که تمدن ایران در دوران پیش از اسلام و به خصوص در دوران هخامنشیان و ساسانیان بر قله بوده است . و واقعا من نمی دانم کدام « تحقیق علمی » نشان داده که اوج تمدن ما در قرن ۴ و ۵ بوده است ؟ مسلم است که پیشرفت در طول زمان رخ می دهد . گذر چهار یا پنج قرن با خود پیشرفت هایی را به همراه دارد . اما قیاس وضعیت تمدن ایران در دوران ساسانی با سایر تمدن ها در زمان خودش , نشانگر اوج شکوفایی ایرانیان در آن دوران است .

من مشکلی با اسلام ندارم , به هیچ وجه . مشکل من با تاریخ تحریف شده است . مشکل من با خلخالی است که می خواست با بولدوزر تخت جمشید را ویران کند . مشکل من با سه میلیارد تومانی است که شهرداری برای شیعیان لبنانی می خواهد بفرستد , و تازه آقای چمران فرموده اند که کم است ! مشکل من اشغال این کشور از درون است . مشکل من خودم هستم که یک کلمه حرف بدون ترس نمی توانم بزنم و خودم , خودم را سانسور می کنم . مشکل من کسانی هستند که به فیلم مزخرفی مثل سیصد اعتراض می کنند , اما خودشان پیشنهاد می دهند که خلیج فارس را خلیج دوستی ! یا خلیج اسلامی ! بنامیم ... ( ایشان یکی از اساتید دولت عدالت محور بوده انگار )

آدم یک جو ارزش برای گذشته اش قائل باشد بد نیست . لااقل دیگر آن بید بی ریشه ای نخواهیم بود که با شن بادی کنده شویم . شاید نسل ما که دچار بحران بی هویتی شده , بیشتر از قبل نیازمند تاریخش باشد . تاریخی که عاری از تحریف باشد البته . تاریخی که از عظمت امپراطوری پارس بگوید . از کوروش و داریوش و انوشیروان و سورنا بگوید . و تاریخی که از ایران بزرگ بعد از اسلام بگوید . از امیر کبیر بگوید . از مصدق بگوید . از نظام الملک بگوید . از ابن سینا و مولانا و فردوسی بزرگ بگوید . از سر به داران بگوید . همان گونه که امروز به حق , از باکری می گوید ... از همت می گوید ... از جهان آرا می گوید ...

  نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
گفتیم از این بدتر نمیشه و ... شد

از این بدتر کردیم نشد ... خود به خود

 طرح نجات بچه های میهن

عشقای بد در غیبت مرد و زن

رو عرشه ی کشتی های راس راسی

دی جی سر کلاس خود شناسی

پای روضه های مردم فریبی

نقل و نباتشون بمبای جیبی

در جنگل شش و هشت ... چقد به ما خوش گذشت !

ماهواره ی بالادست ... افتاد تو چاه و شکست

تعبیر خواب کوروش ... خلافت عاشق کش

شب شعر پیچیده ... در سفره ای پوسیده

سرود برگزیده ... نت های سر بریده

در جنگل شش و هشت ... چقد به ما خوش گذشت !

دست شکسته ای وبال گردن

« دوست دارم می دونی » های سوسن

دوست دارم می دونی که این کار دله ... گناه من نیست ... تقصیر دله ... تقصیر دله ...

نامه نگاری با یه چاه بی آب

فکر یه شام اتمی با شراب

یه جعبه رنگ واسه روز مبادا

رای همه فدای اخم آقا

بیست و چهار ساعته های خاموش

بازی ما : یادم تو را فراموش !

در جنگل شش و هشت ... چقد به ما خوش گذشت !

بخش خبر کاری نکن خراب شه

آگهی دوبی نقش بر آب شه

کشتار میلیونی بگو دروغه

یا که عجالتا سرت شلوغه !

خبرچینا در نقش هم کلاسی

«وی آی پی » - کنسرتای سیاسی !

گفتیم از این بدتر نمیشه و شد

از این بدتر کردیم و شد خود به خود !!

در جنگل شش و هشت

چقد به ما خوش گذشت !!!

                                                                       « شهیار قنبری »

  نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
روزهایم را چرک نویس می کنم ...

توی کافی شاپ , پاتوق همیشگی , مثل یک نفس سر کشیدن یک لیوان آب خنک وقت عطش شبانه ی بین دو کابوس , شیرین . زمان می گذرد , به همان شیرینی , شیرین تر از قهوه ی ترک . کنار دیوار , روی صندلی لهستانی , پشت میز چوبی خوشرنگ , هوا لبالب از دود سیگار . دختر های خوشحال , نگاه های زیر چشمی , به تو که تنها نشسته ای , مثل دزدیدن یک سیب کال از باغ خزان زده .

قهوه ی چندمت است ؟

صدای زنگ تلفن , صدای خنده ی سرخوشانه ... آن طرف پنجره ها , آفتاب افتاده روی اگزوز ماشین ها , روی گوشه اسکناس پنجاه تومانی که از صندوق صدقه بیرون مانده . صدای ترق و تروق ترکیدن های دانه های خوشبوی اسفند در دست های کثیف دخترک گدا . سید خندان ... رسالت ... رسالت من چیست ؟

 باز پرت می شوم این سوی شیشه ها . هنوز خنده ها سرخوشانه است و بوی سیگار و عطر و عرق و لبخند و دروغ می دهد هوای اینجا . زمان می دود , دنبال عقربه های ساعت زنگ زده ی ناکوک مصلوب بر دیوار . صدای پاها , صدای تق تق کفش ها , گاهی صدای جیر جیر , گاهی صدای باد , گاهی صدای سرفه , حتی گاهی صدای پلک زدن های یک نفر , صدای ورق زدن کتاب رو به رویم , صدای تپش قلبی , یا گاهی صدای نفس کشیدنی , یا ... صدای زندگی , صدای تیک تاک عقربه های خسته ... زمان می دود ...

روی میز چوبی هنوز چند تایی لکه مانده و چند تکه دستمال کاغذی و یک عالمه عشق که رویش ماسیده و یک عالمه نگاه و کلی صدا و کلی اثر انگشت عاشقانه و یک عالمه ریا , و زیر میز پر شده از جای پاها . صدای هر هر و پچ پچ چند تا دختر بی خیال و چند تا پسر بی خیال لا به لای دودها گم می شود و به گوشم نمی رسد . روی دیوار پر است از قاب عکس و تابلو و چند تایی شعر بی معنی و چند تایی جمله ی با معنی و چند تایی جمله ی معمولی . یک عشق مچاله شده توی سطل زباله افتاده و بو گرفته دیگر , و یک بوسه ی خشکیده که کسی انگار از روی لب هایش کنده یا تف کرده توی دستشویی .

یک روزنامه از کیفم در می آورم و همه اش را می خوانم ... شب هایم را پاک نویس می کنم ...

 

  نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM