تبليغاتX
بوسه ای از لبی ناشناس
 
بدان مثل که شب آبستن است روز از تو ... ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز
 
نگاهی به من انداخت . لحظه ای فکر کردم که شاید نخستین نگاه باشد . اما وقتی که از پشت آباژور چرخی زد و من , آن نگاه پر ناز و دلنشین را , چون کوهی بر شانه هایم احساس کردم , فهمیدم : « این خود من بودم که اولین نگاه را کرده بودم . » سیگاری روشن کردم و کامی عمیق از آن گرفتم . روی صندلی جا به جا شدم و آن را به سمت عقبش ــ با فشار پا ــ هل داده و تنها بر روی یکی از پایه ها متمرکز ساختم . به او نگاه کردم . در جای اولش ایستاده بود . به این می مانست که او هر شب , در آنجا ایستاده و نگاهم می کرده ...

... شاید هم چنین نبود و من اینگونه تصور می کردم .

تنها کاری که کردیم فقط همین بود . به هم خیره ماندیم . من نشسته بر روی صندلی ای که تنها بر روی یکی از پایه ها تمرکز داشت , و او هم ایستاده , با دستانی گشوده بر روی آباژور ...

  نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
یک خاطره ی احمقانه . یک یادگاری احمقانه . فقط از یک دیوانه بر می آید این همه سال ... این همه وقت ... و چه بی وقت ...

یک کسی بود که یک شب تاریک , در گوش من داد زد و من نشنیدم . یک کسی بود که من , یک روز تاریک , در گوشش داد زدم و نمی دانم که شنید یا نه . درگیر جهت ها هستم هنوز . جهت صداها . جهت نگاه ها . جهت نوشته ها ...

...

چرند می گفت خب . به من چه اصلا ؟ کی گفته که من نشنیدم ؟ خوب هم شنیدم . اما ... اما من هیچ وقت نمی تونم مطمئن شم که شنید یا نه . جواب این سوال رو احتمالا هیچ وقت نمی فهمم . هرچند دونستنشم احتمالا هیچ فایده ای به حالم نداره دیگه ...

...

فقط از یک دیوانه بر می آید . این همه روز ... این همه سال ... این همه وقت ... و چه بی وقت ...

  نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
یک سبد گل سرخ می خرم و سرم را لا به لای گلبرگ هایش فرو می کنم و نفسی عمیق می کشم . نفسی بسیار عمیق . عمیق ترین نفسی که در تمام عمرم کشیده ام . صدای خنده ی گل فروش را می شنوم و اهمیت نمی دهم . می گوید : « آقا این گلا رو واسه کی خریدی ؟ واسه نامزدت ؟ » جواب نمی دهم . یعنی جوابی ندارم .

توی ماشین همه ی حواسم به گلهاست . یک خیابان را اشتباهی می پیچم . یک چراغ قرمز را رد می کنم . پشت یک چراغ سبز می ایستم . شیشه ها بالا است و فضای ماشین سرشار عطر گل سرخ است و من نفس های عمیق می کشم . نفس های بسیار عمیق .

چنارهای ولیعصر دارند خشک می شوند . کلاغ های ولیعصر دارند بی خانه می شوند . چند وقت است که صدای گنجشک ها را نشنیده ام ؟ یاکریم های خوشگلم چند وقت است که برای دانه خوردن سری به بالکن اتاقم نزده اند ؟ همه جا پر از گربه شده . باران نمی بارد چرا ؟

گل سرخی را از سبد بیرون می کشم و در دهانم می گذارم . با دندانم ساقه اش را می گیرم و گلبرگ هایش حالا زیر بینی ام هستند . نفس عمیق می کشم . یک نفس عمیق واقعی .

من برای خودم گل می خرم . من برای خودم بوی گل می خرم . طراوت گل ها را می خواهم برای خودم بخرم . می خواهم هر روز صبح کنار سبد گل های سرخم بروم و نفس بکشم . نفس هایی عمیق . آن قدر عمیق که عطر گل همه ی سلول های تنم را پر کند .

دیگر نفس معمولی کشیدن یادم رفته .

...

من از تکرار بی وقفه ی لحظه های خوش و پر تپش از تو سرمست بودن , خوشم می آید .

من از تشویش و هراس تو را دیدن یا ندیدن و از این تشویش جان به لب شدن , خوشم می آید .

من از دیوانه وار نوشتن و دیوانه وار خندیدن و دیوانه وار دوستت داشتن و دیوانه وار از تو ترسیدن و دیوانه وار نفس های عمیق کشیدن و دیوانه وار گل سرخ خریدن ... خوشم می آید .

  نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
چند لحظه فقط چشمهایت را ببند . محکم . سعی کن تقلب نکنی . چون من می فهمم . محکم ببند چشمهایت را و به هر چه می گویم خوب گوش کن . خب ؟ سعی کن اینهایی را که می گویم تصور کنی . چشمهایت بسته باشد . فقط تصور کن ...

یک جنگل , پر از درخت , درختهای انبوه , به قدری انبوه که نور خورشید به زحمت به زمین می رسد , یا اصلا نمی رسد . زمین خیس است و صدای دارکوب می آید . خودت را تصور کن که تنهایی . وسط این جنگل . داری قدم می زنی . شاید داری به چیزی فکر می کنی . شعری را شاید زیر لب زمزمه می کنی . قدم می زنی . گیج و سرگردانی . شاید هم گم شده باشی . یا شاید کسی تو را آنجا رها کرده باشد . یا شاید خودت , خودت را آنجا رها کرده ای . گیجی و سردرگم . طوری که نمی دانی چه وقتی از روز است . دلت می خواهد کسی را در این جنگل پیدا کنی . شاید از تنهایی ترسیدی . یا از تنهایی خسته شده ای . کسی نیست ولی . تو هم نمی دانی که باید به کدام سمت بروی . جهتها را گم کرده ای . شرق , غرب , جنوب , شمال ... داری تصور می کنی هنوز ؟ حالا تصور کن که یکباره صدای شلیک یک گلوله را می شنوی . حتما خوشحال می شوی . حتما سعی می کنی جهت صدا را تشخیص بدهی و به سمتش بروی . حتما گوش هایت را تیز می کنی تا اگر دوباره صدای شلیک را شنیدی , بتوانی جهتش را با دقت بیشتری حدس بزنی . با خوشحالی چند دقیقه ای این سو و آن سو می دوی . یک جهت را که احتمال می دهی صدا را از آنجا شنیده ای انتخاب می کنی و به همان سمت می دوی . به خودت لعنت می فرستی که چرا حواست جمع نبوده و نتوانسته ای جهت صدا را بفهمی . با خودت می گویی که اگر یک شلیک دیگر بکند پیدایش می کنی . هنوز خبری از شلیک دیگری نیست . اما تو امیدواری . و همچنان دلت می خواهد صدای تیر بشنوی .

حقیقت تلخی است . اما در این وضعیت , کارت به جایی می رسد که کم کم دیگر فقط به صدای شلیک فکر می کنی . فقط به « صدای » آن . نه به هیچ چیز دیگری . نه به صدای نوک زدنهای دارکوب به تنه ی درختها . نه به سبزی برگها . فقط به صدای تیر ...

و هیچ شلیک لعنتی دیگری در کار نخواهد بود . تو تا ابد , یا حداقل تا لحظه ی مرگ , در این امید خواهی ماند که صدای شلیک گلوله ای را بشنوی . یا بهتر است بگویم در این « حسرت » . در این حسرت خواهی ماند تا ابد و این , همه ی ذهنت را درگیر می کند . همه ی ذهن معیوبت را پر می کند . آلوده می کند . تو الان دیگر حتی چیزی نداری که به آن فکر کنی ...

حالا می توانی چشمهایت را باز کنی . صدای شلیک را شنیدی ؟

  نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
عکس سوفیا لورن رو هنوز از رو دسکتاپ بر نداشتم . همون عکس سیاه و سفید که سوفیا لورن احتمالا توی بالکن خونه یا یه جای بلند دیگه ای نشسته , پشتش به دوربینه , اما سرش رو به طرف دوربین چرخونده , لباسش شبیه لباس یونانیا یا شایدم رومیاس , پشتش کاملا بازه و بندش از یه طرف شونش آویزونه . سفیده . دهنش نیمه بازه و تو چشماش یه برق خاصی هست . برقی که من نمی تونم مفهومش رو بفهمم . چرا اون بالا نشسته . چرا پشتش به دوربینه اما سرش رو برگردونده و به دوربین نگاه می کنه ؟

هنوزم دارم همون آهنگا رو گوش می کنم . همونایی که قبلا گوش می دادم . هیچ آهنگ جدیدی ندارم . نمی خوامم داشته باشم حتی . هنوزم صبح ها شهیار گوش می کنم . ظهرها پینک . عصرها فرهاد . شب ها ... باد ... اگرم باد نیاد به سکوت گوش می دم . اگرم سکوت نباشه به سر و صدا گوش می دم . هنوزم عادتای قدیمی رو ترک نکردم .

روزنامه می خونم . شبی حداقل یه ساعت . کتاب می خونم . شبی حداقل یه ساعت . چرندیات می نویسم . شبی حداقل دو ساعت . فیلم می بینم . هفته ای حداقل سه چهار تا . درس که دیگه نمی خونم . شبا که میام خونه بوی بنزن و زایلن و استون و آزمایشگاه می دم . آشپزی می کنم . گاهی . سینما نمی رم . مدت هاست . سه چهار سالی هست که سلمونی نرفتم . مامانم موهام رو کوتاه می کنه هنوز . فوتبال بازی می کنم . هفته ای یه بار . ناهارای بیرون رو هنوز دوست ندارم . چایی های تو لیوان یه بار مصرف حالم رو بد می کنه . از قاشق چنگال پلاستیکی بیزارم هنوز . هنوزم همون شکلیم . همون شکلی راه میرم . همون شکلی زنده ام .

اینجا دیوارا خیلی به هم نزدیکن . اتاق من کوچیکه . تخت من کوچیکه . فقط پنجره ی اتاقم بزرگه . هنوزم اتاقم همون جاست . این همه زمین دور خودش و دور خورشید و دور کهکشان و دور دنیا چرخیده , اما هنوزم اتاق من سر جای خودشه . دیواراش خیلی به هم نزدیکن . پرده ی اتاقم دلم رو زده دیگه . از آب دادن به پیچک کنج دیوار خسته نشدم هنوز . اسباب بازیام بالای کمده هنوز . خودم رو هنوز تو همون آیینه ی قدیمی نگاه می کنم . تصویر من تکراری شده ...

.... 

من هنوز که هنوزه همون دیوونه ی سابقم , عوض نشدم ... اصلا .

  نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
بوی شیشه می دهد این پنجره ی نیمه باز . کاشکی پیدایت شود . باران انگار هیچ وقت نمی خواهد بند بیاید و اصلا هم انگار قرار نیست کم شود . من در شمال جنوبم و تو در جنوب شمال . هر دو انگار یک جا هستیم . هر دو انگار یک جا نیستیم . هر دو انگار نیستیم . هیچ جا .
حتی علف هم برای چریدن نیست . یا آب برای نوشیدن . هوا برای تنفس . عشق برای زندگی . یک عشق با « ق » بزرگ یعنی آخرش بزرگتر از اولش است . یک عشق با « ع » بزرگ یعنی اولش از آخرش بزرگتر است . یک عشق با « ش » بزرگ نداریم . لبخند بزن .
لبخندهایی متفاوت . برای صورتهای گرفته و نگرفته و برای دلهای شکسته و در حال شکستن و نشکسته و شکستنی و آنهایی که باید با احتیاط حمل شوند و آنهایی که می شود بی احتیاط حملشان کرد و آنهایی که آنقدر سنگینند که غیر قابل حمل و نقلند و آنهایی که شیشه ای هستند و آنهایی که کاغذی هستند و آنهایی که مریض و تبدارند و آنهایی که در دو سینه سابقه ی تپیدن دارند و آنهایی که در هیچ سینه ای نمی تپند و آنهایی که از تپیدن خسته شده اند ... مثل مال من و مال آسمان و مال پرنده ها و مال مورچه ها و مال یاسمن ها و مال اسب ها و مال خیلی ها و مال آدمهای توی نقاشی هایم که توی خانه هایشان لم داده اند ...
خانه ی نقاشی من دودکش ندارد هیچ وقت . یعنی کسی اینجا سردش نیست . کسی اینجا آشپزی نمی کند . کسی اینجا گرسنه نیست . یا شاید زمستان نیست و ساعت ده صبح است .
  نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
روی میز چوبی با ناخن کنده کاری می کند . نگاهش ثابت است و فضای خالی روبرویش را پر می کند . پاهایش را با ریتمی نامنظم تاب می دهد . دست چپش زیر چانه اش است . انگار تمام وزن سرش روی دستش است ...
گارسن که نزدیکش شد و منو را برایش آورد
, انگار که از خواب پریده باشد , چشمهایش را می مالید و بهت زده گارسن را نگاه می کرد . چند دقیقه ای معطل کرد و ناامیدانه منو را خواند ... پاستا , سالاد فصل , و یک دلستر ساده ...
بوی نشاسته در هوای اینجا پیچیده و من اصلا رغبتی به غذا خوردن ندارم . چند دقیقه ای هست که دارم نگاهش می کنم و اصلا عین خیالش نیست . یعنی نگاه من هیچ وزنی ندارد تا کسی سنگینیش را احساس کند ...
سه چهار دقیقه ای گذشته و حالا غذایش روی میز است . لب به غذا نزده . هنوز نگاهش ثابت است و فضای روبرویش را پر می کند . پاهایش اما حالا ریتم منظمی دارند و هنوز تاب می خورند . دست راستش زیر چانه اش است و با دست چپش مچ دست راستش را انگار نوازش می کند . لبخندی محو روی لبانش است ...
حالا شد ده دقیقه . پس چرا نمی خوره ؟!
لبخند محو روی صورتش کم کم مشخص تر می شود . حالا دیگر تقریبا تبدیل به لبخندی زیبا شده . لبخندی که در آن دندان ها هنوز پشت لب ها پنهانند و چاله ای ظریف روی گونه ها نشسته . ناخوداگاه لبخند می زنم و سعی می کنم مسیر نگاهم را منحرف کنم .
گارسن برای بار سوم می آید و از من می خواهد که سفارش بدهم و باز به او می گویم که منتظرم . دوباره چشم هایم را به طرفش می چرخانم . لبخندش هنوز مشخص است و هنوز زیباست . غذایش هنوز دست نخورده است . مسیر نگاهش هنوز نامشخص است . از نگاه کردن او خسته می شوم و عکس های روی دیوار را تماشا می کنم .
چند دقیقه بعد صدایش را می شنوم که از گارسن صورت حساب می خواهد
, بدون اینکه به غذایش لب زده باشد . پول را می شمارد و روی میز میگذارد . بشقاب غذا و ظرف سالادش را بر می دارد . به طرف من می آید و آن ها روی میز , جلوی من می گذارد . بر می گردد و بطری دلستر را برمی دارد . جرعه ای از آن می نوشد و بدون اینکه نگاهی به کسی یا چیزی بکند , می رود .
پاستای سرد می خورم و کمی سس روی سالادم می ریزم . سنگینی نگاهی را روی شانه ام احساس می کنم ...

  نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
خواب دیدم ... کابوس نبود ... خیلی وقت بود که فقط کابوس می دیدم . اما دیشب کابوس نبود . رویا هم نبود . شیرین نبود . اما ترسناک هم نبود . وقتی بیدار شدم تشنه نبودم . لبهام خشک نبود . گلوم نمی سوخت . دلم حتی نسکافه هم نمی خواست . بدنم کوفته نبود . سرم درد نمی کرد . دلم نمی خواست دوباره بخوابم . دلم نمی خواست برم تو خیابون و قدم بزنم . دلم نمی خواست ماشین رو بردارم و الکی رانندگی کنم و آهنگای دو زاری گوش بدم . دستم خواب نرفته بود . چشمام پف نداشت . صدام خواب آلو نبود . دهنم تلخ نبود . حتی دلم نمی خواست کش بیام و زانوها و آرنج هام هم تلق تلوق صدا نمی کردن . طعم خوبی توی دهنم احساس می کردم . اما شیرین نبود . دلم رو نمی زد . بوی خوبی توی اتاق مونده بود . تختم مثل شبای قبل نبود . ملافه ها صاف و مرتب مونده بودن . یعنی اصلا تو خواب تقلا نکرده بودم . کابوس نبود . خواب بود . فقط یه خواب معمولی . بعد از اینکه بیدار شدم اصلا عطسه نکردم . اسپری سالبوتامول هم لازم نداشتم . دستام رو بو کردم . خوشبو بودن . لبهام رو تو آینه نگاه کردم . سرخ سرخ بودن ...
  نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
ما دو سه رند عشرتی , جمع شدیم این طرف
چون شتران رو به رو , پوز کشیده از علف

خواستم بپرم هوا و مشتی بکوبم به فضای پر از خلا بالا و هر چه فحش که بلدم بگویم و داد بزنم و بخندم و پرت شوم همین پایین ... تو یک چیزیت می شود این روزها ...
سیگاری بین لب هایش بود و رانندگی می کرد و موسیقی عجیبی گوش می داد ... خواستم از پشت گلویش را بگیرم و فشار بدهم ... موهایش به طور عجیبی آشفته بود و تنش بوی عرق می داد و گرمی تنش را میشد حتی از دور حس کرد . روسریش را شل بسته بود و موهای آشفته اش را باد تکان می داد و پشت سر هم سیگار می کشید ...

از چپ و راست تا که شد , مست طمع , هر اشتری
چون شتران , فکنده لب , مست , برآوریده کف

همه ی زورم را خواستم بزنم تا یک کلمه حرف بزند , که نزد , و همه ی زورش را زد تا من خفه شوم , که شدم . خواستم فحش بدهم دوباره , که نتوانستم . مست نیستم من اصلا . دودی نیستم من اصلا . فحش هم خیلی بلد نیستم . موهایش را باد آشفته کرده بود یا خودش ؟
دست چپم را با دست راستم فشار می دهم و دست راستم را با دست چپم نوازش می کنم . بعد دست راستش را در دست راستم می فشارم و من را مثل مسافرکش ها کنار جوی آب پیاده می کند و آن قدر نزدیک جوبیم که نمی توانم توی جوی آب نیفتم . بدون توجه دور می شود و سیگار می کشد و موسیقی عجیبش را گوش می دهد . تنش هنوز داغ داغ بود و گرمایش روی دستهایم ماسیده هنوز انگار .
مشت هایم را در فضای پر از دود ماشین پرتاب می کنم و دستم کش می آید و دردی خوشایند وجودم را پر می کند .... تو یک چیزیت می شود این روزها ...

غم مخورید , هر شتر , ره نبرد در این اغل
زان که به پستی اند و ما , بر سر کوه , بر شرف

...

  نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
اتوبوس جاده را می شکافد . راننده , همه ی حواسش به جاده است . شاگردش , همه ی حواسش به جاده است . من , همه ی حواسم به جاده نیست ...
یک بخش از حواسم به ماشین هایی است که از رو به رو می آیند ...
یک بخش از حواسم به راننده است ...
یک بخش از حواسم به شاگردش است ...
یک بخش از حواسم به فیلم مزخرفی است که دارد پخش می شود ...
یک مقدارش هم به دختری است که چند ردیف عقب تر از من نشسته و از توی آینه قیافه اش شبیه ناتالی پورتمن است و دو ساعتی هست که دارد با موبایلش ور می رود ...
یک کوچولو از حواسم هم به سیگار شاگرد شوفر است که تا حالا اسمش را نشنیده بودم ...
یک ذره از حواسم هم به سنگ های کنار جاده است که هر کدامشان را به شکل یک آشنا می بینم ...
هیچ بخشی از حواسم هم به خودم نیست ...
  نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM