X
تبلیغات
بوسه ای از لبی ناشناس
 
بدان مثل که شب آبستن است روز از تو ... ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز
 
طاقت من ، طاقت دل ، طاقت سنگ است ...

  نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1391ساعت   توسط امید فلاح  | 
امروز چه روزی بود خدایا ... چه چیزها که ندیدم ... با همین چشمهای کور شده از گاز اشک آور .... لال شده ام ... اما نترسیده ام ... با هم باشیم که این تنها رمز پیروزی است
  نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت   توسط امید فلاح  | 
سالی که نکوست از بهارش پیداست , نیست ؟

سال من تمام شد . موش را می گویم . ۲۴ تمام . ۲۴ سال و ۵ ماه . این عمر من است که می گذرد .

خنده دار است اگر بگویم که نبودم . چون همه دیدند که نبودم . دغدغه هایی داشتم که دفاعم با همه ی مکافات هایش کوچک ترینشان بود . بعدا مفصل می نویسم .

سال نوی همه مبارک . مخصوصا سال نوی کسی که عمرم را جلای تازه بخشید .

  نوشته شده در  پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت   توسط امید فلاح  | 
شما هم با من هم عقیده اید ؟ که داریوش قبل از اینکه ترک کنه خیلی خیلی قشنگ تر می خوند ؟ مقایسه کنید مثلا " طاقت " رو با " راهی " . البته همین الان هم داریوش از بقیه بهتر می خونه . چقدر " تصویر رویا " رو دوست داشتم .

 

شب از مهتاب سر میره

تمام ماه , تو آبه

شبیه عکس یک رویاست

تو خوابیدی , جهان خوابه

زمین دور تو می گرده

زمان دست تو افتاده

تماشا کن , سکوت تو

عجب عمقی به شب داده

تو خواب انگار طرحی از

گل و مهتاب و لبخندی

شب از جایی شروع میشه

که تو چشمات و می بندی

تو را آغوش می گیرم

تنم سر ریز رویا شه

جهان قد یه لالایی

توی آغوش من جا شه

تو را آغوش می گیرم

هوا تاریک تر میشه

خدا از دست های تو

به من نزدیک تر میشه

تمام خونه پر میشه

از این تصویر رویایی

تماشا کن , تماشا کن

چه بیرحمانه زیبایی

این آهنگ رو از اینجا دانلود کنید 

  نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
صدای سوت قطار می خواهم . صدای ریل . صدای دود . صدای سوت . ایستگاه به ایستگاه دلهره می خواهم . منظره به منظره انتظار . پنجره به پنجره تنفس می خواهم . دلم تپیدن هوس کرده . تند تر تپیدن می خواهد . این آخرین صدای سوت قطار را در گوشم ذخیره می کنم . باشد برای روز مبادا . کنار لبخندهای لاغر شاعر خانگی . باشد برای روز مبادا ...

آسمان آفتابی است و لبهایم لبریز از لبخندی بزرگ . شیشه ی ماشین پایین و بلوار کشاورز خلوت . چراغ های راهنمایی سبز و درخت ها بی برگ . اثری از پلیس ها و عابران عبوس و راننده های عجول و دود نیست . آسمان زمستان آفتابی است . می خندم و تهران را می رانم . تهران را می گذرم . زمستانم گرم است و آفتابی . زمستانم خوش بوست . زمستانم پر رنگ است . بلوار کشاورزهایش خلوت است . چراغ هایش سبزند و پلیس هایش بیکار . رویای من ... قریه ی من ... رویای من ... قریه ی من ....

صدای سوت قطار می شنوم . صدای سوت قطار می خواهم . صدای سوتی که مرا به او می رساند ...

  نوشته شده در  جمعه 20 دی1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
زنده ام . بر می گردم به زودی

  نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
یک بیابان تاریک می بینم . یک دریای روشن . یک درخت بی زمین . یک ابر بی سایه . هوا را فوت می کنم و قدم هایم را می شمارم ... یک ... سه ... پنج ... هفت ... نه ... یازده ... سیزده ... پانزده ...

پلک نمی زند و نگاهم می کند . سنگینی نگاهش را حس می کنم . جغدی ناله می کند . گرسنه است . هوا را مشت می کنم و نفس هایم را می شمارم ... یک ... سه ... پنج ... هفت ... نه ... یازده ... سیزده ...

دردی عجیب تک تک استخوانهایم را می جود . می تراشد انگار . تار مویی از سرم افتاده و در باد می رقصد . مسیرش را دنبال می کنم . پاورچین پاورچین کنارش می روم . می بویمش . بوی من را نمی دهد . شاید هم می دهد . آدم که خودش بوی خودش را نمی فهمد ! هوا را بو می کنم و موهایم را می شمارم ... یک ... سه ... پنج ... هفت ... نه ... یازده ...

لبم خشک شده و تشنه نیستم . قلبم تیر می کشد و خسته نیستم . سرم گیج می رود و نشئه نیستم . هوا را می نوشم و می بویم و می بلعم و تپش های قلبم را می شمارم ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ... یک ................

  نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
تبریک بگید لطفا . من اومدم تو این دنیا . به من تبریک باید گفت یا به دنیا ؟!
  نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
بوی بی بوی سکوت می آید . سکوت ... سکوت ... همه جا پر از خاک شده . حتی توی مخفی ترین سوراخ های وجودم . این خاک ها را می بینم . عمدا فوتشان نمی کنم . باشد به وقتش ...

  نوشته شده در  شنبه 27 مهر1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
پاییز آمده . این را تقویم روی داشبورد ماشین می گوید . اما هوای داغ پشت شیشه ها هنوز تابستانی است . مثل قلب من ...

پاییز آمده . من دوستش دارم . گنگی غروبش را دوست دارم . و مداد رنگی خوشرنگ برگ های خشکش را . و شب هایش را . حالا که سرم داغ است خنکایش را . صبح هایش را . عصرهایش را . عصرهای لیمویی و پرتقالیش را .

خیس می شوم زیر باران نباریده ی پاییزی . گم می شوم در تاریکی شب های بی حوصله ی پاییزی . بوی مهر می آید . بوی عشق می آید . بوی خاک می آید ...

حس خوبی دارم . حال خوشی دارم . همین حسی که دارم ... حتی وقتی از تو دورم ... تلخ و بیمارم ... چقد خوبه !!

  نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت   توسط امید فلاح  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM