بدان مثل که شب آبستن است روز از تو ... ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز |
... شاید هم چنین نبود و من اینگونه تصور می کردم .
تنها کاری که کردیم فقط همین بود . به هم خیره ماندیم . من نشسته بر روی صندلی ای که تنها بر روی یکی از پایه ها تمرکز داشت , و او هم ایستاده , با دستانی گشوده بر روی آباژور ...
یک کسی بود که یک شب تاریک , در گوش من داد زد و من نشنیدم . یک کسی بود که من , یک روز تاریک , در گوشش داد زدم و نمی دانم که شنید یا نه . درگیر جهت ها هستم هنوز . جهت صداها . جهت نگاه ها . جهت نوشته ها ...
...
چرند می گفت خب . به من چه اصلا ؟ کی گفته که من نشنیدم ؟ خوب هم شنیدم . اما ... اما من هیچ وقت نمی تونم مطمئن شم که شنید یا نه . جواب این سوال رو احتمالا هیچ وقت نمی فهمم . هرچند دونستنشم احتمالا هیچ فایده ای به حالم نداره دیگه ...
...
فقط از یک دیوانه بر می آید . این همه روز ... این همه سال ... این همه وقت ... و چه بی وقت ...
توی ماشین همه ی حواسم به گلهاست . یک خیابان را اشتباهی می پیچم . یک چراغ قرمز را رد می کنم . پشت یک چراغ سبز می ایستم . شیشه ها بالا است و فضای ماشین سرشار عطر گل سرخ است و من نفس های عمیق می کشم . نفس های بسیار عمیق .
چنارهای ولیعصر دارند خشک می شوند . کلاغ های ولیعصر دارند بی خانه می شوند . چند وقت است که صدای گنجشک ها را نشنیده ام ؟ یاکریم های خوشگلم چند وقت است که برای دانه خوردن سری به بالکن اتاقم نزده اند ؟ همه جا پر از گربه شده . باران نمی بارد چرا ؟
گل سرخی را از سبد بیرون می کشم و در دهانم می گذارم . با دندانم ساقه اش را می گیرم و گلبرگ هایش حالا زیر بینی ام هستند . نفس عمیق می کشم . یک نفس عمیق واقعی .
من برای خودم گل می خرم . من برای خودم بوی گل می خرم . طراوت گل ها را می خواهم برای خودم بخرم . می خواهم هر روز صبح کنار سبد گل های سرخم بروم و نفس بکشم . نفس هایی عمیق . آن قدر عمیق که عطر گل همه ی سلول های تنم را پر کند .
دیگر نفس معمولی کشیدن یادم رفته .
...
من از تکرار بی وقفه ی لحظه های خوش و پر تپش از تو سرمست بودن , خوشم می آید .
من از تشویش و هراس تو را دیدن یا ندیدن و از این تشویش جان به لب شدن , خوشم می آید .
من از دیوانه وار نوشتن و دیوانه وار خندیدن و دیوانه وار دوستت داشتن و دیوانه وار از تو ترسیدن و دیوانه وار نفس های عمیق کشیدن و دیوانه وار گل سرخ خریدن ... خوشم می آید .
یک جنگل , پر از درخت , درختهای انبوه , به قدری انبوه که نور خورشید به زحمت به زمین می رسد , یا اصلا نمی رسد . زمین خیس است و صدای دارکوب می آید . خودت را تصور کن که تنهایی . وسط این جنگل . داری قدم می زنی . شاید داری به چیزی فکر می کنی . شعری را شاید زیر لب زمزمه می کنی . قدم می زنی . گیج و سرگردانی . شاید هم گم شده باشی . یا شاید کسی تو را آنجا رها کرده باشد . یا شاید خودت , خودت را آنجا رها کرده ای . گیجی و سردرگم . طوری که نمی دانی چه وقتی از روز است . دلت می خواهد کسی را در این جنگل پیدا کنی . شاید از تنهایی ترسیدی . یا از تنهایی خسته شده ای . کسی نیست ولی . تو هم نمی دانی که باید به کدام سمت بروی . جهتها را گم کرده ای . شرق , غرب , جنوب , شمال ... داری تصور می کنی هنوز ؟ حالا تصور کن که یکباره صدای شلیک یک گلوله را می شنوی . حتما خوشحال می شوی . حتما سعی می کنی جهت صدا را تشخیص بدهی و به سمتش بروی . حتما گوش هایت را تیز می کنی تا اگر دوباره صدای شلیک را شنیدی , بتوانی جهتش را با دقت بیشتری حدس بزنی . با خوشحالی چند دقیقه ای این سو و آن سو می دوی . یک جهت را که احتمال می دهی صدا را از آنجا شنیده ای انتخاب می کنی و به همان سمت می دوی . به خودت لعنت می فرستی که چرا حواست جمع نبوده و نتوانسته ای جهت صدا را بفهمی . با خودت می گویی که اگر یک شلیک دیگر بکند پیدایش می کنی . هنوز خبری از شلیک دیگری نیست . اما تو امیدواری . و همچنان دلت می خواهد صدای تیر بشنوی .
حقیقت تلخی است . اما در این وضعیت , کارت به جایی می رسد که کم کم دیگر فقط به صدای شلیک فکر می کنی . فقط به « صدای » آن . نه به هیچ چیز دیگری . نه به صدای نوک زدنهای دارکوب به تنه ی درختها . نه به سبزی برگها . فقط به صدای تیر ...
و هیچ شلیک لعنتی دیگری در کار نخواهد بود . تو تا ابد , یا حداقل تا لحظه ی مرگ , در این امید خواهی ماند که صدای شلیک گلوله ای را بشنوی . یا بهتر است بگویم در این « حسرت » . در این حسرت خواهی ماند تا ابد و این , همه ی ذهنت را درگیر می کند . همه ی ذهن معیوبت را پر می کند . آلوده می کند . تو الان دیگر حتی چیزی نداری که به آن فکر کنی ...
حالا می توانی چشمهایت را باز کنی . صدای شلیک را شنیدی ؟
هنوزم دارم همون آهنگا رو گوش می کنم . همونایی که قبلا گوش می دادم . هیچ آهنگ جدیدی ندارم . نمی خوامم داشته باشم حتی . هنوزم صبح ها شهیار گوش می کنم . ظهرها پینک . عصرها فرهاد . شب ها ... باد ... اگرم باد نیاد به سکوت گوش می دم . اگرم سکوت نباشه به سر و صدا گوش می دم . هنوزم عادتای قدیمی رو ترک نکردم .
روزنامه می خونم . شبی حداقل یه ساعت . کتاب می خونم . شبی حداقل یه ساعت . چرندیات می نویسم . شبی حداقل دو ساعت . فیلم می بینم . هفته ای حداقل سه چهار تا . درس که دیگه نمی خونم . شبا که میام خونه بوی بنزن و زایلن و استون و آزمایشگاه می دم . آشپزی می کنم . گاهی . سینما نمی رم . مدت هاست . سه چهار سالی هست که سلمونی نرفتم . مامانم موهام رو کوتاه می کنه هنوز . فوتبال بازی می کنم . هفته ای یه بار . ناهارای بیرون رو هنوز دوست ندارم . چایی های تو لیوان یه بار مصرف حالم رو بد می کنه . از قاشق چنگال پلاستیکی بیزارم هنوز . هنوزم همون شکلیم . همون شکلی راه میرم . همون شکلی زنده ام .
اینجا دیوارا خیلی به هم نزدیکن . اتاق من کوچیکه . تخت من کوچیکه . فقط پنجره ی اتاقم بزرگه . هنوزم اتاقم همون جاست . این همه زمین دور خودش و دور خورشید و دور کهکشان و دور دنیا چرخیده , اما هنوزم اتاق من سر جای خودشه . دیواراش خیلی به هم نزدیکن . پرده ی اتاقم دلم رو زده دیگه . از آب دادن به پیچک کنج دیوار خسته نشدم هنوز . اسباب بازیام بالای کمده هنوز . خودم رو هنوز تو همون آیینه ی قدیمی نگاه می کنم . تصویر من تکراری شده ...
....
من هنوز که هنوزه همون دیوونه ی سابقم , عوض نشدم ... اصلا .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|